یکشنبه، 27 خرداد، 1403
شهید حمید عبدی

زندگینامه شهید حمید عبدی
شهید د فروردین سال 1347 در شهرستان خرم آباد و در روستای سروزله از توابع بخش پاپی بدنیا آمد. زندگی او همراه بود با سختیها و فراز و نشیبهای فراوان. زیرا در خانواده ای بدنیا آمد که دارای زندگی ساده و فقیرانه بود .پدر او کشاورز مادر خانه دار بودند و تابستان که می شد کوچ می کردند. در آن شرایط درس خواندن بسیار مشکل بود . زیرا باید فرسنگها راه می فتند تا به مدرسه ای که درایستگاه قطار قرار داشت می رسید . برای همین فقط تا کلاس اول ابتدایی بیشتر نتوانست بخواند. یاد دارم بیمار شده بود. ولی چون دکتر در دسترس نبود مدت های زیادی از بیماری رنج می برد آنهم بیماری مالاریا تا اینکه بعد از مدتی با داروهای گیاهی خوب شد .او پسر بزرگ خانواده بود و از همان کودکی دوش به دوش خانواده کار می کرد تا اینکه در سال 1357 اوایل انقلاب به همراه خانواده دایی مادرش که همیشه باهم بودند همه چیز خود را فروخته و به شهرستان درود نقل مکان کردند و در روستای ناصرالدین خانه ای خریده و در آن ساکن شدند. البته همراه عمویش در یک خانه.حمید در مدرسه آن روستا ثبت نام کرد و دوران ابتدایی را در همان مدرسه به پایان رساند. برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی در یک مدرسه راهنمایی شهرستان و بصورت شبانه درس می خواند. یاد دارم یک روز که از سر کار می آمد دست و پایش را سیمان سوخته و از درد به خود می پیچید . مدتها کار می کرد ولی نتوانست درس را ادامه دهد و تا سوم راهنمایی بیشتر نخواند. در همین زمان بود که جنگ تحمیلی شروع شد و او در بسیج مقاومت آن محله ثبت نام نمود و دیگر همه چیز را روی جنگ گذاشته بود و می گفت حتما برای یک روز هم که شده باید بروم. یک روز به مادر گفت مادر شب که از کنار قبرستان می گذرم یک جوان بلند و خوش سیما با لباس سفید جلویم ظاهر می شود و می گید با ما بیا برویم. مادرش به او گفت حمید از ترس این حرفها را می زنی ولی حمید گفت مادر راست می گویم .من حقیقت رایافته ام و امیداورام لایق آن باشم. حمید مادرش را خیلی دوست داشت و همچنین مادربزرگش را. هرگاه که پول می گرفت برای او خشکبار می گرفت و خیلی به او احترام می گذاشت. مادربزرگش نابینا بود و حمید را خیلی دوست داشت و همیشه می گفت ای کاش یک بار هم که شده حمید را ببینم ولی هیچگاه این آرزو به حقیقت نپیوست. خلاصه حمید بری اولین بار آن هم بدون اطلاع پدر و مادر عازم جبهه شد .ولی به محض رفتن او ما مطلع شدیم و مادرم بسراغ پسر عمویش که در سپاه بود رفت و او را سرزنش کرد که مقصر شمائید و پسر عمویم هم بلافاصه رفت و او را برگرداندند. وقتی حمید را آورد ، رو به مادر کرد و گفت از اینکه بدون اجازه شما رفتم معذرت می خواهم ولی مادر این تکلیف است .مدت ها گذشت و حمید به مرخصی می آمد ومی رفت تا اینکه یک شب که تمام خانواده جمع بودیم و دایی هم خانه ما بود او شروع به سخن گفتن کرد و از جبهه می گفت .حرفهای آن شب طوری دیگر بود مانند کسی بود که می خواست برای آخرین بار حرفهایش را بگوید . دایی با او شوخی می کرد و به او می گفت دایی کمتر شوخی کن بگذار این یک شب را خوب از همدیگر استفاده کنیم .ممکن است دیگر چنین شبی تکرار نشود و به مادرم گفت غذای مورد علاقه ام را درست کن(ماکارانی)تا اینکه صبح شد .صبح الطلوع برای آخرین بار با همه خداحافظی کرد و برادر کوچکش را بوسید.پس از رشادتهای بسیار در تاریخ 1362/12/3 در تنگ چزابه مفقود شد تا اینکه در سال 1373 پس از 11 سال دوری از وطن پیکر پاکش در گلزار ناصرالدین دورود به خاک سپرده شد.

خاطراتی از شهید حمید عبدی به نقل از مادر شهید
من 16 ساله بودم که خدای متعال حمید را به من عنایت فرمود. از همان ابتدا خداوند بزرگ چندین بار حمید را به بلاهای حسبی مبتلا کرد ولی گویا اینها همه آزمایشی بود که ما آمادگی از دست دادن او را پیدا کنیم و تقدیر او این بود که از این ابتلائات جان سالم به در ببرد و برای شهادت آماده شود. هنوز بیش از چهل روز از ولادتش نگذشته که ما در حال کوچ بودیم (ما عشایر بودیم و بهار کوچ می کردیم)حمید در آغوش من بر روی اسب بود که ناگهان از دستم رها شد و از اسب به زمین افتاد .وقتی قنداغه اش را از زمین بلند کردیم در عین ناباوری و تعجب همگان کاملا سالم بود .بدون اینکه حتی قطره ای خون از بینی اش جاری شود . چهار ساله بود که بیماری بسیار سخت و جان فرسایی او را رنج می داد .خیلی از هم سن و سالهایش جان خود را از دست دادند ولی او که ذخیره حضرت امام (ره) بود با وجود طولانی بودن دوره نقاهت (حدود یکسال ) به لطف الهی زنده ماند و این امتحان را نیز پشت سر گذاشت .حمید از همان ابتدا آدم دلسوزی بود چون منطقه خودمان مدرسه نداشت او را نزدیکی از اقوام گذاشتیم تا درس بخواند ، یک روز به من گفت مادر جان ین خانمی که من پیشش درس می خوانم آدم تنگدستی است و از نظر مادی در تنگنا قرار دارد حتی برای گرم کردن خودش یک چراغ هم ندارد .از تو تقاضا دارم یک دستگاه چراغ علاءالدین برایش تهیه کنی و اهدا کنید من هم اینکار را کردم و چراغ را برایش هدیه بردم جالب این است که آن زمان کلاس دوم ابتدایی بود. یکسال بعد به شهر دورود مهاجرت کردیم و حمید هم به درسش ادامه داد تا کلاس دوم راهنمایی .این زمان مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود .حمید هم در پایگاه مقاومت ثبت نام کرد و هموراه در مسجد و پایگاه مقاومت بود.اولین مرحله ای که به جبهه رفت سال دوم راهنمایی بود و حدود 14 سال سن داشت .ما بی خبر بودیم وقتی مطلع شدیم به سپاه پاسداران رفتم و با اعتراض گفتم چرا بدون اجازه والدین پسرم را اعزام کرده اید .پرونده اش را که آوردند مدارکی نشانم دادند که رضایت نامه والدین در میان آنها بود .خودش از طرف ما امضا کرده بود و به جبهه رفته بود.بعد از مدتی یکی از پسر عموهایش که به همراش به جبهه رفته بود به مرخصی آمد ولی حمید نیامد. من خیلیی نگران بودم .پسر عمویش در برگشت به جبهه نگرانی و ناراحتی مرا به او منتقل کرده بود و توانسته بود فرمانده اش را نیز در جریان بگذارد تا با هم حمید را متقاعد کنند به مرخصی بیاید .آمد ولی وقتی آمد من که به استقبالش رفتم را تحویل نگرفت و دستم را رد کرد و با ناراحتی گفت که شما خیلی برای من زحمت کشیده اید و من شرمنده زحمات شما هستم ولی این حرکتتان را اصلا نمی پسندم .اگر شما بدانید که در جبهه چه می گذرد همه پسرانتان را به جبهه می فرستید .من خیلی گریه کردم و شددیا ناراحت شدم. باز هم به آن عاطفه و محبتی که داشت به دلداری من پرداخت و گت مادر جان من قسم خورده ام تا جنگ هست در جبهه بمانم یا به شهادت برسم یا اینکه به سلامتی جنگ به اتمام برسد و من برگردم و به درس و تحصیلم مشغول شوم .
ولی از این به بعد هیچکس حق ندارد مانع رفتن من به جبهه شود و اگر کسی مانع شود یا به جبهه دنبال من بیاید از نظر من دین ندارد . این مرحله که مرخصی اش تمام شد به منطقه برگشت و پس از مدتی مجددا به مرخصی آمد .تعدادی از آشنایان و اقوام به شهادت رسیده بودند .خیلی حسرت می خورد و بی تابی می کرد و می گفت هر کسی لیاقت شهادت ندارد و هر مادری هم لایق مادر شهیدی نیست.همان ایام کارت دعوت عروسی برایمان آمده بود .هر چه ما اصرار کردیم به عروسی و جشن نرفت .می گفت شما که از رزمنده ها خبر ندارید و نمی دانید در جبهه هاچه می گذرد .من می دانم و الان نمی توانم شاهد جشن و پایکوبی دیگران در عروسیها باشم و من خودم هم از دنیا دل کنده ام و حوصله عروسی رفتن ندارم. آخرین شبی که می خواست برود شروع به نوحه خواندن کرد و خیلی غمگین و سوزناک می خواند .مرا تحت تاثیر قرارداد و بی تابی می کردم .وقتی احساس کرد که ممکن است من مانع رفتنش شوم نگفت که فردا به جبهه می رود و گفت که فردا باید به خرم آباد بروم و در کلاس و دوره آموزشی شرکت کنم و وقتی دوره مان تمام شد مجددا بر می گردم و خیلی سفارشها به من کرد .اگر من شهید شدم بدان همیشه همراهت هستم .سعی کن پیرو امام و شهدا باشی و هیچوقت از انقلاب روی نگردانید .برادرانم را باسواد کن با اینکه میدانم تنگدست هستید و مشکل دارید و خیلی سفارشات دیگر ...
آن روز صبح مبلغی بعنوان کرایه تا خرم آباد (به بهانه خرم آباد) از من گرفت و رفت ولی نه به خرم آباد بلکه مستقیما به جبهه رفته بود و در آخرین لحظات قبل از شهادت نامه ای برایم نوشته بود که الان در محاصره دشمن هستیم ،دعا کنید که من به شهادت برسم .من شرمنده ام که نگفتم به جبهه می روم .حلالم کنید و عذرم را بپذیرید .من قصد دروغ نداشتم ولی چاره ای نداشتم .این نامه آخرین نامه و گفتگویش بود .در آن عملیات که والفجر 6 نام داشت جواز عروجش صادر شد و به آرزویش رسید و جنازه اش تاسالها بعد در محل باقی ماند و در سال 73 شناسایی و به آغوش ما باز گشت.

چاپ   ایمیل